روزی که فرشته کوچولوی من زمینی شد
نفس مامان سلام.سلام به اون روی ماهت عزیزم، به صورت مثل قرص ماهت،به خنده های نازنینت، خدایا شکرت بالاخره انتظار نه ماهه من بسر رسید و دخترکم اومد تو بغلم.باورم نمیشه که مامان شدم و یه دخمل شیطون بلا رو بدنیا اوردم.نفسم عمرم همه کسم دارو ندارم زندگیم تو این 9 ماهی که تو وجودم بودی احساس غیر قابل وصفی نسبت بهت داشتم عزیزم.نمیدونم چجوری بگم همیشه با خودم میگفتم نکنه خواب میبینم ولی نه بالاخره روزی که بدنیا اومدی فهمیدم که واقعیته و همه چی تو بیداریه.بذار از اول برات بگم عمرم اخه حیفه اون روز به یاد ماندنی رو کامل تعریف نکنم.روز شنبه بود و 23ام اذر ماه.چندروزی بود به پاقدم پربرکت فرشته کوچولوی نن همه جا سفید پوش شده بود.دیگه پاییز کم کم بارو بندیلشو میبست که بره و زمستون شکوهمند جاشو بگیده.برف سنگینی باریده بود و اکثر جاده ها بسته بود.قرار بود بابا بزرگا و مامان بزرگا و دایی جونا همه شون بیان یه روز قبل بدنیا اومدن تو و همگی باهم باشیم.ظهر بود که همه رسیدن و باهم ناهارو خوردیم و استراحتی کردیم.قرار بود اسمی که من و بابایی بدرات انتخاب کرده بودیم و سورپرایز بود رو هم همون شب بهشون بگیم.همه بی صبرانه منتظر بودن.بابایی شرول کرد واول اسم قشنگتو گفت و ازشون خواست تا حدس بزنن.مامان محبوب گفت نژلا.ددی گفت ناز حاجی بابا گفت نازنین ....خلاصه هرکی یه اسمی گفت و بابایی تا گفت نفس همه شون کپ کرده بودن.هم از قشنگی اسمت هم از اینکه این اسمو از کجا پیدا کردیم و پیشنهاد کی بوده و....بعد بابایی توضیح داد که مامان جونش پیشنهاد داده و منم خیلی خوشم اومده.بعد کلی باهم عکس یادگاری گرفتیم و بگو بخند کردیم فقط جای تو خالی بود عشق مامان که اونم ما جاتو پر کرده بودیم.شب ساعت 2 بود همه خوابیدن من و وروجکم رفتیم دوش گرفتیم و تو حموم کلی خلوت کردیم و مامان و دختر کلی باهم حرف زدیم.چه شبی بود......خیلی هیجان داشتم و فقط باهات حرف میزدم تو دلم.از یه طرف خوشحال بودم که میای بغلم از یه طرفم دلم تنگ میشد برا تکونا و شیطنتتات دورت بگردم من.بالاخره باعد 2 ساعت ماهم خوابیدیم ساعت 4 در حالیکه قرار بود به گفته خانم دکترمون صبح ساعت 6 بیمارستان باشیم.یعنی کمتر از 2 ساعت باید میخوابیدیم ولی کو خواب؟!مگه خواب میومد به چشام؟!صبح ساعت 5 بود که بیدار شدیم.من وضو گرفتم و 2 رکعت نماز شکر خوندم با سوره انشقاق وبرا همه دعا کردم تک تک.برا همه اونایی کا از خدا نینی میخوان،برا هنه مریضا....و در اخر برای دخترم و خودم که صحیح و سالم از اتاق عمل بیاییم بیرون.بعدشم اومدم دفتر خاطراتتو برای اخرین روز نوشتم تا مثل این وبلاگت برات تا اخر عمر یادگاری بمونه جیگرطلای مامان.مامان بزرگا و بابابیی هم اماده شدن و اومدیم بیمارستان.همه دلشون میخواست پیشمون بمونن ولی چون نمیذاشتن قرار شد بقیه بعد بدنیا اومدنت بیان بیمارستان.تو اون برف و کولاک رفتیم رسیدیم بیمارستانمنو بردن تو یه اتاق و زود اماده کردن برا اتاق عمل.ضربان قلب تورو خانم پرستارا چک کردن بعد به مامانی سوند وصل کردن...اخ که چه دردی داشت!بعد با عجله چندتا امپول زدن و نشوندنم رو ویلچر و بابایی رو صدا کردن که منو ببره اتاق عمل.با اسانسور اومدیم پایین.مامان بزرگ محبوب رفته بود نماز بخونه برا همون ندیدمش،فقط با بابایی بغل بغل کردیم همدیگه رو و من اومدم تو اتاق عمل.بابایی هم با عجله رفت تا دوربینو بیاره تا از لحظه بدنیا اومدنت فیلمبرداری کنن.منو رو تخت نشوندن هنوز خانم دکترم نیومده بود و همشون مرد بودن اونجا برا همین من یکمی غریبی میکردم!خخخخخ ....فکر کن با اون لباسای ولنگ و باز جلوشون بودم و هی خودمو جمع و جور میکردم.اخرش یکی از اقایون گفت خانم راحت باشید ما الان شمارو عمل میکنیم دیگه.....ویییییییییییی منو میگی خیلی خجالت کشیدم اون لحظه!تا خانم دکتر اومد من انگار یخم وا شد و بگو بخند شروع شد تو اتاق عمل.یکی از اقایون گفت سرتو بنداز پایین و نترس نیخوام از کمر بی حس کنم ولی نباید بترسی ها.منم اصلا نترسیدم خداوکیلی....حال کن نفس خانم!ببین چه مامان شجاعی داری!بعد احساس کردم یهویی از نوک انگشتای پام تا کمر گر گرفت و داغ شد.بعد 2تا اقا اومدن از دستام گرفتن و یه پرده رو سینم کشیدن تا من نبینم چیکار دارن میکنن.منم کنجکاو در حد تیم ملییییییی!میخواستم بگم خانم دکی جون نمیشه این پرده رو بردارین راحت تر باشیم؟!بعد دیدم بغلم یه شیشه ست که ازونجا میتونم ناظر صحنه زایمان خودم باشم و خیالم راحت شد.ازونجا میدیدم ولی به جون نفس اصلا نمی ترسیدم!جالب بود برام شاید بخاطر این بود که دردی نداستم....خلاصه دیدم که خانم دکتر داره شکم مبارکمو جر میده ولی برا اینکه من نترسم باهام حرف میزد و میگفت زینب جان نترس دارم بتادین میزنم شکمت!منم با صدای بلند گفتم بلههههههه دارم میبینم خانم دکتر!و همه با صدای بلند خندیدن.یکی از اون اقایونی که دستامو گرفته بود گفت دخترم نگا نکن یه وقت میترسی هاااا.ولی من کنجکاوانه دید میزدم ازون شیشه.خخخخخخ خلاصه یه ایایی تقریبا هم هیکل بابایی اومد و کمک کرد به خانم دکتر و سینه منو فشار دادن و شما فسقل کوشولوی منو در حالیکه یه صدای خس خسی میومد کشیدن بیرون و یه لحظه صدای ونق ونق هات فضای اتاق عمل رو پر کرد.....مامان قربون تن صدات بشه چه صدای رسایی داری ماشالله مثل مامانی عزیزکم عروسکم ملوسکم.خوش اومدی به دنیا عمرمن.وااااااااااای نفسم اون لحظه رو تو دنیا با هیچ چی عوض نمیکنم.حاضرم هزار بار بمیرم و زنده شم ولی فقط یه بار دیگه اون لحظه رو تجربه کنم.خیلی حس شیرینیه.خدا قسمت همه منتظرا بکنه.اون لحظه همه رو تک تک دعا کردم.و لحظه ای که صداتو شنیدم با صدای بلند گفتم خدایا شکرت و اشک چشام سرازیر شد...،اخه مامانت خیلی احساساتی تشریف داره نفس جونم.بعد گفتم دخترمو نشونم بدید خانم دکتر اورد تورو و گفت زینب یه دختر تپل مپل خوشگل عین خودت.انگاری کاربن گذاشتی! و همه زدن زیر خنده.بعد تورو نشونم دادن یه دختر مثل قرص ماه گرد و تپلی،الهی مامان فدات بشه یه بوس از لپات کردم. ساعت رو که نگا کردم دقیقا ساعت 7 بود.نفس جون من صبح روز یکشنبه 24ام اذرماه سال 1392 با وزن 3500 و قد 50 تو بیمارستان نورنجات توسط خانم دکتر اناهیتا ناظم پور بدنیا اومد.


روزی که فرشته کوچولوی من زمینی شد 
